قطعه ای از زندگی
عکس را وقتی در قاب جای دادن جلوه دیگری پیدا کرد. چشمان سیاه و درشت و
ریش انبوه دو عنصری بودند که در نگاه اول به چشم می خورد.
عکس را بعد از چهلم پدرش با اصرار بچه ها گرفته بود .چند سال پیش بود
خانم و بچه ها تا اونموقع قدرت رو با این همه ریش ندیده بودند.واسه همین
هم خواسته بودند تا یادگاری یک عکس از این همه ریش داشته باشند.
و الان همون عکس زینت بخش دسته گلی شده که محمد اقا سفارش داده .
عکس را فرزین از آلبوم در آورده بود . محمد اقا گفته بود این عکس بهتره وبرای
بزرگ کردن برده بود ند عکاسخانه .
محمد اقا از همون اول با قاب رنگی مخالفت کرده بود و میگفت :
برای مراسم عزاداری قاب بهتره مشکی یا یک رنگ تیره باشه.
اما فرزین زیر بار نرفته بود که نرفته بود.
قاب را به رنگ ابی روشن گرفته بود و عکس را در آن جای داده بود .
بابام همیشه رنگ ابی رو دوست داشت میگفت "به آدم ارامش میده"
اگه از حرف مردم نمی ترسیدم الان پیرهن و شلوار آبی می پوشیدم.
فرزین فرزند بزرگ خانواده چهار نفره آقا قدرت بود و یه جورایی حرفش
تو خانواده در رو داشت و بخاطر همین هم کسی دیگه روحرفش حرف نزده
بود.وقتی محمد اقا نزد خواهر زنش گلایه کرده بود که این چه جورشه .
گلاب فقط گفته بود :نمیدونم.
بیشتر از اونی تو خودش بود که بخواهد کاری بکند یا چیزی بگوید.
دست ودلش به هیچ کاری نمی رفت.
خاطرات سالها زندگی مشترکش با قدرت یکهو ریخته بود تو ذهنش
و داشت دیوانه اش میکرد هر جای خانه هر گوشه اش و هر چیزی
بوی قدرت را همراه خودش داشت.
تمام این سالها چنان بهم عادت کرده بودند که حتی یک لحظه بدون
هم بودن را بخود راه نداده بودند و حالا قدرت رفته بود و گلاب را با یک
دنیا خاطره جای گذاشته بود.
ساعتهای اول همش شیون و زاری بود . همه مات شده بودند.
کسی نمی دانست یا نمی توانست کاری بکند .
گلاب فقط توانسته بود خواهرش را خبر کند . خواهرگلاب وشوهرش
ساعتی نشد که خودشان را رسانده بودند .محمد اقا که
اومد به همه فامیل زنگ زده بود.وقتی می پرسیدن چی شده
می گفت : مرگ مفاجا . راحت شب خوابیده و صبح بیدار نشده
خدا بیامرز مرگشم از اون مرگها بوده بدون درد و دردسر . و
فامیل سرازیر شده بودند طرف خانه.
محمد اقا تقریبآ تمام فامیل را خبر کرده بود . عمه و عمو هم از
شهرستان براه افتاده بودند و همه منتظر امدن انها بودند.
جنازه هنوزتوی اتاق خواب بود گلاب اصلآ متوجه نشده بود. صبح
طبق معمول بیدار شده بود تعجب کرده بودکه قدرت هنوز خوابیده است.
کم پیش میامد که از اون زودتر بیدار بشه واسه همین هم گفته بود
هنوز خوابیدی لنگه ظهره مرد بلند شو . صدایی نشنیده بود . نگران
تکانش داده بود و بعد جیغ بلندی کشیده بود و همسایه ها ریخته بودند توی خانه.
فرزین و ترانه بعد از محمد اقا به خانه رسیده بودند. یکی از همسایه ها
خبرشان کرده بود. بعد از ورودشان خانه شده بود صحرای کربلا صدای شیون وزاری
تا ان سر کوچه هم میرفت . حالا دیگر همه در محله خبردار شده بودند.
فرزین با چشمان قرمز و باد کرده دنبال کارها بود .
محمد اقا نیز دستوراتی به اهالی خانه میداد.
چای و خرما و از اینجور چیزها راتهیه کرده بود.
بعضیها را هم برای پذیرایی بسیج کرده بود .
کلآ از اون ادمهای موثری که توی عزا و عروسی خیلی بکار میایند.
گلاب گوشه ای کز کرده بود. چشمان آبیش یک کاسه خون بود .
صورت گرد و سفیدش توی اون لباس مشکی درخشش خاصی داشت
انگار هنوز از برق جوانی درته چشمانش چیزی باقی مانده بود.
وقتی هراز گاهی سری بالامیکرد میتوانستی ان برق رادرچشمان سرگردانش
ببینی.هر وقت تازه واردی از راه میرسید شیون وزاریش اوج میگرفت
و خانه را پر میکرد.ساعتهای اول گلاب خودش را کشته بود .
زنهای فامیل دور و برش را گرفته بودند اما گلاب انگار در این دنیا نبود .
هر گوشه خانه را که نگاه میکرد انگاری قدرت انجا بود و با چشمان
درشت وسیاهش به او خیره شده بود .
از وقتی که با هم آشنا شده بودند سالها میگذشت. قدرت را در محل
کار در اداره دیده بود.جوانی بلند بالا و کشیده با دستانی اویزان
و صورتی گندمگون که توی چشم خیلی ها بود . در یک ظهر
تابستانی وقت نهار به او نزدیک شده بود و بدون حرف پیش ازش
خواستگاری کرده بود .
گلاب خود را باخته و نمیدانست چه بگوید یکه خورده بود سرخ وسفید
شده بود و فقط گفته بود " یعنی خواستگاری همینطوریه "
و قدرت خندیده بود و دستها را بهم مالیده و رفته بود .
هر چند قبل از آن نیز یکی دو بار که چشم در چشم شده بودند
سرخی تا بناگوش در رفته را میشد در چهره شان دید.
صادقانه حرف میزد و حرفش به دل می نشست موقعی که با هیجان حرف
میزد صدایش ناخواگاه بلند میشد و گلاب دایم متوجه اش میکرد.
وصدا ناگهان به پایین میلغزید.
از همان اول سنگهایش را وا کنده بود . اهل دروغ و ریا نبود از دود و دم
متنفر بود و به قول خودش فقط گاهی آنهم گاهی دمی به خمره میزد.
کاری بود و سربزیر و سخت کوش.
توی اون سالهای سخت خیلی زخمت کشیده بود . بعد از بدنیا آمدن فرزین
گلاب خانه نشین شده بود و بعداز اون هم ترانه بدنیا امده بود.
"راستی ترانه کجاست صدایش نمی اید " با خودش گفته بود.
اون که عاشق باباش بود و باباشم عاشق اون به قول قدرت "عشق دوم "
و صدایش نمی امد.
ترانه پا در بغل و سر برروی زانو گذاشته بود وهیچ صدایی از وی بگوش
نمی رسید وقتی به خانه رسیده بود جیغی از ته دل کشیده بود و
بی هوش شده بود و از وقتی بهوش امده بود در همین
وضع مانده بود انگار خواب بود و ای کاش که همه اینها خواب بود .
ترانه فرزند دوم خانواده بود و همانقدر که فرزین به پدر رفته بود ترانه مانند مادر
احساسی با محبت و غم خوار خانواده بود.
از زمانی که بدنیا امده بود رفتار قدرت تغییر کرده بود و گفته بود آقا قدرت
دیگه دختر دار شدی باید خودت را یکمی جمع و جور کنی .
وجمع جور کرده بود . این دختر شده بود نقطه ضعفش هر چه که میگفت انگار
توی دهن بابا نه نبود فرزین بارها شده بود که خواسته هایش را از
زبان ترانه به بابا رسانده بود و نتیجه هم گرفته بود.
و وقتی فرزین عروسی کرده بود فرمانده خانه ترانه بود و ترانه.
در شب عروسی ترانه یکی دوبار نم اشک را میشد در چشمان قدرت حس کرد
اما خودش را نباخته بود. تا دو سه هفته بی حوصله و سردرگم بود.
اما یواش یواش عادت کرده بود. بعد از رفتن ترانه تنها شده بودند .
بارها با هم راجب گذشته صحبت کرده بودند. خاکسترها را از روی آن
تکانده بودند ودر بستر آن غوطه ور شده بودند.
یک عمر زندگی بین آنها پیوندی ناگسستنی ایجاد کرده بود که تنها مرگ
میتوانست آن را بگسلد واینک مرگ از راه رسیده است و گلاب
مانده است و دنیایی از خاطرات و تنهایی.
عمه و عمو با بچه هایشان از راه میرسند دوباره شیون وزاری خانه را پر میکند .
ساعتی بعد مهیا رفتن می شوند. جنازه را داخل آمبولانس قرار میدهند
و قطار ماشین به سوی بهشت زهرا براه افتاد .
آمبولانس میرفت اما یاد و خاطره در خانه جا مانده بود .
ریش انبوه دو عنصری بودند که در نگاه اول به چشم می خورد.
عکس را بعد از چهلم پدرش با اصرار بچه ها گرفته بود .چند سال پیش بود
خانم و بچه ها تا اونموقع قدرت رو با این همه ریش ندیده بودند.واسه همین
هم خواسته بودند تا یادگاری یک عکس از این همه ریش داشته باشند.
و الان همون عکس زینت بخش دسته گلی شده که محمد اقا سفارش داده .
عکس را فرزین از آلبوم در آورده بود . محمد اقا گفته بود این عکس بهتره وبرای
بزرگ کردن برده بود ند عکاسخانه .
محمد اقا از همون اول با قاب رنگی مخالفت کرده بود و میگفت :
برای مراسم عزاداری قاب بهتره مشکی یا یک رنگ تیره باشه.
اما فرزین زیر بار نرفته بود که نرفته بود.
قاب را به رنگ ابی روشن گرفته بود و عکس را در آن جای داده بود .
بابام همیشه رنگ ابی رو دوست داشت میگفت "به آدم ارامش میده"
اگه از حرف مردم نمی ترسیدم الان پیرهن و شلوار آبی می پوشیدم.
فرزین فرزند بزرگ خانواده چهار نفره آقا قدرت بود و یه جورایی حرفش
تو خانواده در رو داشت و بخاطر همین هم کسی دیگه روحرفش حرف نزده
بود.وقتی محمد اقا نزد خواهر زنش گلایه کرده بود که این چه جورشه .
گلاب فقط گفته بود :نمیدونم.
بیشتر از اونی تو خودش بود که بخواهد کاری بکند یا چیزی بگوید.
دست ودلش به هیچ کاری نمی رفت.
خاطرات سالها زندگی مشترکش با قدرت یکهو ریخته بود تو ذهنش
و داشت دیوانه اش میکرد هر جای خانه هر گوشه اش و هر چیزی
بوی قدرت را همراه خودش داشت.
تمام این سالها چنان بهم عادت کرده بودند که حتی یک لحظه بدون
هم بودن را بخود راه نداده بودند و حالا قدرت رفته بود و گلاب را با یک
دنیا خاطره جای گذاشته بود.
ساعتهای اول همش شیون و زاری بود . همه مات شده بودند.
کسی نمی دانست یا نمی توانست کاری بکند .
گلاب فقط توانسته بود خواهرش را خبر کند . خواهرگلاب وشوهرش
ساعتی نشد که خودشان را رسانده بودند .محمد اقا که
اومد به همه فامیل زنگ زده بود.وقتی می پرسیدن چی شده
می گفت : مرگ مفاجا . راحت شب خوابیده و صبح بیدار نشده
خدا بیامرز مرگشم از اون مرگها بوده بدون درد و دردسر . و
فامیل سرازیر شده بودند طرف خانه.
محمد اقا تقریبآ تمام فامیل را خبر کرده بود . عمه و عمو هم از
شهرستان براه افتاده بودند و همه منتظر امدن انها بودند.
جنازه هنوزتوی اتاق خواب بود گلاب اصلآ متوجه نشده بود. صبح
طبق معمول بیدار شده بود تعجب کرده بودکه قدرت هنوز خوابیده است.
کم پیش میامد که از اون زودتر بیدار بشه واسه همین هم گفته بود
هنوز خوابیدی لنگه ظهره مرد بلند شو . صدایی نشنیده بود . نگران
تکانش داده بود و بعد جیغ بلندی کشیده بود و همسایه ها ریخته بودند توی خانه.
فرزین و ترانه بعد از محمد اقا به خانه رسیده بودند. یکی از همسایه ها
خبرشان کرده بود. بعد از ورودشان خانه شده بود صحرای کربلا صدای شیون وزاری
تا ان سر کوچه هم میرفت . حالا دیگر همه در محله خبردار شده بودند.
فرزین با چشمان قرمز و باد کرده دنبال کارها بود .
محمد اقا نیز دستوراتی به اهالی خانه میداد.
چای و خرما و از اینجور چیزها راتهیه کرده بود.
بعضیها را هم برای پذیرایی بسیج کرده بود .
کلآ از اون ادمهای موثری که توی عزا و عروسی خیلی بکار میایند.
گلاب گوشه ای کز کرده بود. چشمان آبیش یک کاسه خون بود .
صورت گرد و سفیدش توی اون لباس مشکی درخشش خاصی داشت
انگار هنوز از برق جوانی درته چشمانش چیزی باقی مانده بود.
وقتی هراز گاهی سری بالامیکرد میتوانستی ان برق رادرچشمان سرگردانش
ببینی.هر وقت تازه واردی از راه میرسید شیون وزاریش اوج میگرفت
و خانه را پر میکرد.ساعتهای اول گلاب خودش را کشته بود .
زنهای فامیل دور و برش را گرفته بودند اما گلاب انگار در این دنیا نبود .
هر گوشه خانه را که نگاه میکرد انگاری قدرت انجا بود و با چشمان
درشت وسیاهش به او خیره شده بود .
از وقتی که با هم آشنا شده بودند سالها میگذشت. قدرت را در محل
کار در اداره دیده بود.جوانی بلند بالا و کشیده با دستانی اویزان
و صورتی گندمگون که توی چشم خیلی ها بود . در یک ظهر
تابستانی وقت نهار به او نزدیک شده بود و بدون حرف پیش ازش
خواستگاری کرده بود .
گلاب خود را باخته و نمیدانست چه بگوید یکه خورده بود سرخ وسفید
شده بود و فقط گفته بود " یعنی خواستگاری همینطوریه "
و قدرت خندیده بود و دستها را بهم مالیده و رفته بود .
هر چند قبل از آن نیز یکی دو بار که چشم در چشم شده بودند
سرخی تا بناگوش در رفته را میشد در چهره شان دید.
صادقانه حرف میزد و حرفش به دل می نشست موقعی که با هیجان حرف
میزد صدایش ناخواگاه بلند میشد و گلاب دایم متوجه اش میکرد.
وصدا ناگهان به پایین میلغزید.
از همان اول سنگهایش را وا کنده بود . اهل دروغ و ریا نبود از دود و دم
متنفر بود و به قول خودش فقط گاهی آنهم گاهی دمی به خمره میزد.
کاری بود و سربزیر و سخت کوش.
توی اون سالهای سخت خیلی زخمت کشیده بود . بعد از بدنیا آمدن فرزین
گلاب خانه نشین شده بود و بعداز اون هم ترانه بدنیا امده بود.
"راستی ترانه کجاست صدایش نمی اید " با خودش گفته بود.
اون که عاشق باباش بود و باباشم عاشق اون به قول قدرت "عشق دوم "
و صدایش نمی امد.
ترانه پا در بغل و سر برروی زانو گذاشته بود وهیچ صدایی از وی بگوش
نمی رسید وقتی به خانه رسیده بود جیغی از ته دل کشیده بود و
بی هوش شده بود و از وقتی بهوش امده بود در همین
وضع مانده بود انگار خواب بود و ای کاش که همه اینها خواب بود .
ترانه فرزند دوم خانواده بود و همانقدر که فرزین به پدر رفته بود ترانه مانند مادر
احساسی با محبت و غم خوار خانواده بود.
از زمانی که بدنیا امده بود رفتار قدرت تغییر کرده بود و گفته بود آقا قدرت
دیگه دختر دار شدی باید خودت را یکمی جمع و جور کنی .
وجمع جور کرده بود . این دختر شده بود نقطه ضعفش هر چه که میگفت انگار
توی دهن بابا نه نبود فرزین بارها شده بود که خواسته هایش را از
زبان ترانه به بابا رسانده بود و نتیجه هم گرفته بود.
و وقتی فرزین عروسی کرده بود فرمانده خانه ترانه بود و ترانه.
در شب عروسی ترانه یکی دوبار نم اشک را میشد در چشمان قدرت حس کرد
اما خودش را نباخته بود. تا دو سه هفته بی حوصله و سردرگم بود.
اما یواش یواش عادت کرده بود. بعد از رفتن ترانه تنها شده بودند .
بارها با هم راجب گذشته صحبت کرده بودند. خاکسترها را از روی آن
تکانده بودند ودر بستر آن غوطه ور شده بودند.
یک عمر زندگی بین آنها پیوندی ناگسستنی ایجاد کرده بود که تنها مرگ
میتوانست آن را بگسلد واینک مرگ از راه رسیده است و گلاب
مانده است و دنیایی از خاطرات و تنهایی.
عمه و عمو با بچه هایشان از راه میرسند دوباره شیون وزاری خانه را پر میکند .
ساعتی بعد مهیا رفتن می شوند. جنازه را داخل آمبولانس قرار میدهند
و قطار ماشین به سوی بهشت زهرا براه افتاد .
آمبولانس میرفت اما یاد و خاطره در خانه جا مانده بود .

0 Comments:
Post a Comment
<< Home